به بهانه ی دو کمانچه ...
بهبهانهي دوکمانچهي بهمن کيارستمي
محمدسعيد محصصي
نميدانم که با کارهاي بهمن کيارستمي تا چهحد آشنا هستيد؟ اين فرزند شايسته و برومند کيارستمي ِ بزرگ چندسالي است که با آثاري بهکلي متفاوت از کارهاي پدر هنرمندش بينندگان را با سينماي آشنا کرده سرشار از تازگي و فکرهاي نو. شوش را ديدم، تباکي، کفار و چندتاي ديگر از کارهاي خوب اين هنرمند جوان است. ويژگي سينماي بهمن کيارستمي کنجکاوي در بطن موضوع فيلمهايش در کنار انصاف و روح طناز ظريفي است که از روح سرشار از پرسشگري او سرچشمه گرفته است.
اما هماو در يکي دو فيلمي که ساخته حس و حال تازهاي را وارد کرده که بهنظر ميرسد که با آن ويژگيها که برشمردم تاحدودي تناقض دارد و اميدوارم که اين حس و حال تازه ماندگار نشود. و اين حس و حال تازه نوعي موضعگيري ِ همراه با يکجور تمسخر نسبت به موضوع فيلمش است. بگذاريد دقيقتر حرف بزنيم:
دو کمانچه فيلمي است که به تهيهکنندگي مرجانه مقيمي و شرکت بوتيمار توسط بهمن کيارستمي تدوين و کارگرداني شده است. اين مستند 40 دقيقهيي را نشر ماهريز جزو يک رشته آثار موسيقي (صوتي) و فيلم به صورت DVD با کيفيت و جلد خوب و همراه با کتابچهي راهنما منتشر کرده است. اين رشته کارها که زير نظر علي صمدپور منتشر ميشود با عنوان کلي کله (يعني سر) بهبازار عرضه شده است و در کتابفروشيهاي معتبر قابل دسترسي است.
اين فيلم روايت زندگي و کار هنري دو نوازندهي کمانچه است، بهرام برديکر کمانچهنواز سنتي (که ترکمنها به آنان بخشي ميگويند) در بندرترکمن و رضا درخشاني کمانچهنواز و نقاش مقيم ايتاليا؛ يکي محروم از رفاه و (بهناچار) قانع به حداقل امکانات زندگي، و ديگري (در کنار حرکت بهنسبت موفق در مسير تعالي هنري) سرشار از انواع امکانات که رفاهي بهنسبت بالا برايش فراهم کرده است. فيلم از همان ابتدا آغاز ميشود با گلايهها و عقدهگشاييهاي بهرام برديکر و سخناني که روح و روان تا حدي پريشيدهاش را بازمينمايد. و در کنار آن رضا درخشاني را ميبينيم که در ايتالياي بههرحال اروپايي در خانه و کارگاه بزرگش ايستاده و از زندگياش ميگويد که سرشار از صدا، رنگ (اشاره به شغلش که موسيقي و نقاشي است) و عشقــ از هرنوعش! است. از اين پس فيلم بهطور موازي اين دو هنرمند را در ايران و ايتاليا و بعدتر هر دو را در ايران، دنبال ميکند و بيننده ناگزير به مقايسهي وضع و حال اين دو هنرمند که تنها وجه مشترکشان کمانچهاي است که ساز اختصاصي هردو است، دست ميزند. اما در پايان چه از اين مقايسه نصيب ما ميشود؟ يک ملخ مفلوک (که بهاحتمال توان پرواز را از دست داده و از اسبوک يک دوچرخه هم نميتواند بخزد و خود را بالا بکشد. و در ذهن بيننده که همراه خود ِ بهرام برديکر غرق اين صحنه است، ميتواند به اين نتيجهي تلخ (بهناگزير) برسد که اين خود بهرام برديکر است که همچون آن ملخ تلاشي مذبوحانه براي بقا دارد.
من با نگاه بهمن کيارستمي مشکلي ندارم که آيندهاي براي برديکر و هنر ِ «محبوسماندهاش در حصار سنت» نميبيند. من، بهتأسي از استاد حسين عليزاده معتقدم که هنرمند موسيقي ايراني نبايد به خود همچون يک مهندس معمار نگاه کند که دارد يک اثر باستاني خلق ميکند! (اشاره به کار بسياري از استادان موسيقي ايراني که موسيقي خود را چيزي جز تکرار موسيقي رديفي بهشمار نميآورند.) اما آن نحوهي حضور بهرام برديکر از آغاز فيلم که گويا فارسي را هم بهخوبي بلد نيست و يک جملهي ساده را چندبار تکرار ميکند، بهگونهاي است که احساس تمسخر نسبت به او به بيننده دست ميدهد. اين هنرمند اگر هم که شايستهي دلسوزي هم باشد ــکه فکر ميکنم چنين نيستــ اين نوع برخورد دوربين ِ بهمن کيارستمي نوعي ظلم کردن به اوست که در عمرش جز سختي و زحمت بهپاي الههي هنر چيزي نفهميده است. نميدانم فيلم آرامش با ديازپام ده را که سامان سالور دربارهي نامجو ساخته را ديدهايد يا نه که وقتي نامجو طبق برنامهي هرجمعهيياش به ديدار حاج قربان سليماني(استاد بزرگ موسيقي مقامي خراسان) ميرفت چه احترامي بهاو ميگذاشت؟ فکر نميکنم اين احترامها تنها ناشي از ضرورت و طبيعت نظام آموزش استادــشاگردي در موسيقي ما باشد، احترام نامجو به او يک احترام قلبي بود زيرا اين استادان باتمام محدوديتهاي نگرش سنتي به هنر، گنجينههاي موسيقي ايراناند که اگر بخواهيم مانند نامجو و درخشاني و تعداد فزايندهي معتقدان به تحول در موسيقي ايراني دستدر کار تعالي باشيم، به اين گنجينهها بسيار نياز داريم. اما با تمام اين ارزشهاي بيبديل همهي استادان موسيقي سنتي مانند حاج قربان سليماني و حسين ياوري استاد بيبديل ني از اصفهان و ... خود را همچون يک پيشهور قلمداد ميکنند، نگرشي که بسياري از استادان برجستهي هنرهاي سنتي نسبت بهکار خود دارند. همان فضاي سنتزدهي تلمذ شاگرد در نزد استاد که بهرام برديکر شمهاي از آن را در صحبت از فراگيري موسيقي توسط برادرش که امروز يکي از بخشيهاي چيرهدست آن سامان است (و در دوران فراگيري اين موسيقي زير ضربات کابل! تمرين موسيقي ميکرده!!) بيان ميدارد؛ يکي از نمودهاي اين نوع هنرمندي است. از اين گذشته اگر اين هنرمندان و ازجمله بهرام برديکر از مملکت خود نکندهاند و در اقليمهاي متفاوت هنري دنبال تعالي بيشتر نرفتهاند همه ناشي از انتخاب شخصيشان نبوده و بسا اجبار، نبود امکانات، تنگ بودن افقهاي معرفتي، و عوامل ديگري در اين امر دخيل بوده باشد. بهمن کيارستمي به برخي از اين عوامل اشاره کرده، اما آيا دانستن اينها دليلي بهدست ميدهد که نگاهي اينچنين از سر کوچکشمردن و حداکثر ترحم نسبت به اين دسته هنرمندان داشته باشيم؟ راستش اين است که شناخته نيست که بهرام برديکر اين حرفهاي تلخ ِ ناشي از عقدهگشاييها را پس از چه مدت آشنايي با فيلمساز زده، در همان نخستين برخورد يا پس از مدتها تحقيق و صرف وقت (بهقول پيروز کلانتري پرسهزني در پيرامون موضوع) که شخصيت حاضر شود خود واقعياش را براي فيلمساز و دوربين برملا کند؟ من با نگاه تحولگراي بهمن کيارستمي دربارهي موسيقي ايراني بهشدت موافقم، اما حتي اگر بهرام برديکر چنان استاد بزرگي در موسيقي سنتي نبود و اگر تنها يک آدم حرفهيي معمولي بود جايگاه دوربين کيارستمي را نسبت به او (که برديکر را در چشم بيننده خفيف کرده) نميپسندم. و فکر ميکنم که بهمن کيارستمي انگار با موضوعهايش بايد مهربانتر باشد، مثال فيلمهاي اوليهاش.
